نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

خداوند

میخوانمت در بلندی که خودت بلند ترینی میخوانمت به مهربانی که خود مهربان ترینی میدانمت به رحمتت که خودت رحیم ترینی میدانمت به بزرگی که خودت بزرگ ترینی همه این میخوانمت ها و میدانمت ها بهانه ای ست تا بگویم : " خدایا دوستت دارم " ...
13 مرداد 1393

راز و نیاز با خدا

خداوندا! تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قطار موهبت هایت دلم بین امید و نا امیدی می زند پر میکند فریاد: خداوندا مرا مگذار تنها، لحظه ای حتی. ...
13 مرداد 1393

روزی خواهد آمد

عاقبت در یک شب از شبهای  دور کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شور انگیز مادر می نهد بینمش روزی که طفلم همچو گل در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پیک یاس ها در مشام جان من پیچیده است پیکرش را می فشارم در برم گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاوید باش در کنارم زندگی آغاز کن ..... ...
12 مرداد 1393

رویا و آرزو

گفت: فرق رویا با آرزو چیست؟ گفتم: آرزو یک حقیقت نزدیک است ولی رویا یک آرزوی شیرین دست نیافتنی! گفت: من رویا هستم یا آرزو؟ گفتم: رویایی که به حقیقت پیوستن آن یک آرزوی شیرین است!
6 مرداد 1393

تقدیر

چه بسا خداوند هر گره ای که در کار ما می اندازد همچون گره های قالی باشد که نهایتا قصد دارد با آنها نقشی زیبا را بیافریند!
6 مرداد 1393

خدا و کودک.... مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه گفت: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد و گفت : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد: من چگونه...
4 مرداد 1393

درباره....

سلام عزیز دلم امروز شنبه  4 مرداد سال 93 هستش  من و پدرت باهم این وبلاگ رو درست کردیم تا برای تو عزیز نازنین خاطره ی این روزها رو به یادگار بزاریم فرزندم منو بابایی تصمیم گرفتیم که تموم کارهایی که برای رسیدن به تو انجام میدیم رو برات اینجا بنویسیم و اگه امکانش بود عکس هم برات میزاریم همچنین چیزایی که برای تو  میخریم عکسشو  اینجا میزاریم البته اینم بگم بیشتر زحمتش رو دوش مامانیه   هم من و هم بابایی خیلی منتظرت هستیم امیدوارم هرچه زودتر بیای و دل مارو شاد کنی   ...
4 مرداد 1393